تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - خوابیدن در قبرستان / ترساندن من
خوابیدن در قبرستان / ترساندن من
سال 60 آنزمان حدود 10سال سن داشتم، و آنموقع گلزار شهدا 2یا 3 شهید بیشتر نداشت. ماه رمضان هم بود. شب جمعه دعای کمیل در گلزار شهدا برگزار شد من هم که در آن مراسم بودم در اواسط دعای کمیل خوابم میامد یک اتاقی با سقف ضربی هم درکنار گلزار واقع بود (این اتاق به دست شهید غلامرضا پورقاسمی ساخته شده بود) که در آن قرآن می خواندند یا در مراسمها چای و شربت درست میکردند) حدود ساعت 10 شب بود من دیدم خوابم میاد با خودم گفتم میرم توی این اتاق یه گوشه میخوابم بعد از مراسم همراه پدر و مادرم به خانه برمیگردم. به هرحال  توی اتاق رفتم و خوابیدم.مراسم دعا که تمام شده بود همه به خانه هایشان رفته بودند ومن تنها در گلزار خواب بودم حدود ساعت 1 باد تندی میامد و این لوله های پرچم که کنار تابلوهای شهدا بود بابرخورد باد سوت میکشید و یا همین لوله ها به کمدها یا تابلوهای شهدا که برخورد میکرد صدا ایجاد میکرد.از خواب بیدار شدم دیدم  من در گلزار شهدا و قبرستان هستم و هیچ کس هم نیست آنزمان درگلزار شهدا برق هم نبود و هوا کاملا تاریک بود.(برای برگزاری مراسم از موتور برق استفاده می شد) آهسته آهسته به دم درب اتاق رفتم و بادقت همه جارا نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم سرو صدا از کمدهای شهداست خیالم راحت شد و از اینکه در قبرستان بودم مقداری ترس داشتم. خواستم همانموقع حرکت کنم و به منزل بروم ولی چون تاریک بود و فاصله زیادی را میبایست پیاده بروم و از طرفی هم صدای سگها به گوشم میخورد، میترسیدم. لذا از رفتن به خانه منصرف شدم و با ترس و لرز همان گوشه اتاق خوابیدم. موقع سحر صدای سحر خوانی پدرم که بگوشم خورد از خواب بیدار شدم. و کفشهارا به دست گرفتم و از گلزار شهدا مستقیم و دوان دوان به طرف منزل حرکت کردم. البته همین خوابیدن در قبرستان باعث شد ترسیدن من از گلزار و قبرستان هم تمام شود که بعدها هم وقتی بزرگتر شدم و مسئولیت تبلیغات گلزار را به عهده داشتم خیلی وقتها برای تعمیر دستگاه بلندگو یا برای برپایی نماز عید فطر و... از ساعت 12 شب تا صبح تنهایی آنجا میماندم و کار میکردم. 

ترساندن
اما سالها بعد که مسئولیت تبلیغات گلزار شهدارا به عهده گرفتم،یک شب که در همین اتاق بودم و به دستگاه بلندگویی ور میرفتم حدود ساعت 12 شب بود متوجه شدم 3 نفر از جوانها همین نزدیکیهای اتاق هستند و از یکی از پنجره ها که به صدای آنها گوش میدادم، متوجه شدم که قصد ترساندن من را دارند. منهم فوری یک پارچه سفید از توی وسایل پیدا کردم و از پنجره آنطرف اتاق آهسته بیرون رفتم بطوریکه آنها متوجه نشوند آنشب هم هوا تاریک بود و روی محوطه گلزار چراغی نبود و آنزمان حتی هیچگونه خانه و مدرسه ای هم در اطراف گلزار وجود نداشت. به هرحال هرطور بود از پنجره بیرون رفتم ودر تاریکی یه جوری خودم را به فاصله 20 متری پشت سرشان  رساندم و آنها هم متوجه من نشدند. وقتی که مطمئن شدم آنها قصد ترساندنم را دارند و از دور مشاهده میکردم که یکی از آنها یک گونی روی خودش کشیده و 2تا سوراخ برای چشمهاش روی اون گونی درست کرده و به درب اتاق نزدیک میشود و آن دونفر دیگه همان حوالی از خودشان صدای ترسناک ایجاد میکنند، منهم نامردی نکردم و پارچه بزرگ سفید را روی سرم انداختم و چراغ قوه ای که همرام بود را زیر آن روشن کردم به نزدیکی اتاق رفتم بطوریکه در تاریکی مشخص شوم و منهم صدایم را تغییر دادم و بلند گفتم شما محکوم به مرگ هستید... 
یوقت دیدم دونفرشان از ترس فرار کردند و یکی از آنها که آنطرف اتاق بود به نزدیک اوهم رفتم او هم قرار را بر فرار ترجیح داد از همان گلزار تا نزدیکی یکی از خانه ها دنبالشان کردم درب حیاط منزلی باز بود آنها مجبورشدند به منزل مردم بروند منهم وقتی دیدم این سه نفر اونموقع شب به منزل مردم رفتند فوری پارچه را از سرم بیرون آوردم و به طرف گلزار برگشتم. 
از آن موقع خیلی کم آنهارا حتی در روز روشن در گلزار شهدا می بینم. 
و حالا اگه این خطره رو خوندید بدونین قبرستان ترس نداره . ما آدما هستیم که ترس برای خودمان ایجاد میکنیم.