تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - شعر طنز در مورد دیش ماهواره....
عاقبت ماهواره...

ممقلی هم عاقبت شد اهل دیش
  آنتنی بگذاشت در ایوان خویش
 
تا زند گشتی در این کانال ها
 فیلم ها و همچنین  سریال ها
 
بالشی بر پشت و ریموتش به دست
 صبح تا شب پای تی وی می نشست
 
فیلم ها بر روی او تاثیر کرد
 کم کمک رفتار او تغییر کرد
 
هر زمان می دید از آن تیپ ها
 شکوه سر می داد و می گفت: ای خدا
 
از چه رو  یارم فشن اندام نیست
 یعنی آن چیزی که من می خوام نیست
 
همسری تیپیک تر باید گرفت 
 یک کمر باریک تر باید گرفت

در پی این عزم و تصمیم، آن خپل
بر سبیل و موی خود مالید ژل
 
رفت و یار خوش ادایی تور کرد
 دلبر بالا بلایی جور کرد
 
چند وقتی روزگارش خوب بود
 چونکه یارش ظاهرا مطلوب بود
 
یار هم از او سواری می گرفت
 بسته بسته ده هزاری می گرفت
 
بی مهابا خرج می کرد آن بشر
 تا شود از دیگران خوش تیپ تر
 
ممقلی وضعش یه هو ناجور شد
 زرت او یکباره بد قمصور شد
 
یار، آهنگ جدایی ساز کرد
نغمه های بی وفایی ساز کرد

طالب مهریه اش شد ناگهان
 ممقلی  بر کله و بر سر زنان
 
تا که از این غصه و اندوه و درد
طبق اسناد پزشکی سکتـــــــه کرد
 
چون که بیرون آمد از حال کما
 گفت پایین آورید این دیش را
 
چون که این سریال ها یک دام بود
 تشت رسوایی من بر بام بود
 
گند زد یار فشن بر هیکلم 
 ای به قربان عیال اولم
 
ای فدای وزن و هم پهنای او
 جنگل پر پشت ابروهای او

ای فدای موی مش نادیده اش
 چشم های سایه نامالیده اش

هر کجا باشد صدایش می کنم
 بعد از این جان را فدایش می کنم