تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - خاطره ای از بسیج بیاد شهید تقی پور و مرحوم علیزاده
خاطره ای از مرحوم حاج جواد علیزاده
در زمان جنگ هم پایـــــگاه بسیـــج جـــوادیه،الهیه به همت و فرماندهی حاج جوادعلیزاده فعال بود.شبـــها بسیجیان بسیاری بسیج می آمدند وپس از تمام شدن پست نگـــهبانی شان همانجا می خوابیدند. چون بعضی مــواقع اذان هم میگفتم.وپدرم هم مـوذن مسجــد بود. یادم هست پدرم مشهـــــد بود بجایش چند روزمن صبــح ها اذان میـــگفتم. شهــــید محمد تقی پورکه همیشه وقتی ازجبـــهه،به مرخصـــی مــی آمد  شــبها دربسیــــج می خوابید.یکی ازشبها ایــــشان بـــهم گفت،توکه بــــرای اذان صبــح بیــدار می شوی،چـون من دیروقت ازسرپست میام شاید خواب بیفتم. حتماً موقع اذان بیدارم کن که باید بعدازنمازصبح به رفسنجان بروم.واگر بیـــدارنشدم،یک طـــرف آب روی من بـریز بیدار می شوم. آخرشب شهید تقی پور با پاسبـــخش هماهنــگی کرده بود که طوری سرپست برود که دیگه تااذان صبح نخوابد ولی من خبر نداشتم. به هرحال آخرشب شهیـد تقی پور به نگهبانی میرود وحاج جوادعلیزاده که اتفاقاً آنشب فکرکنم آبدارهم بوده به منزل نرفته بود ومستقیماً به پایگاه آمده بود و می بینه تخت محمدتقی پور خالیه،همانجا می خوابد.نزدیـــک اذان صبح شد طبق خواسته شهید تقی پور کنار تخت رفتم وچندبار صدا زدم محمد.محمد، دیدم جواب نداد.آسایشگاه تاریــــک بود فقط یک چراغ توی راهرو پایگاه روشن بود. ظرفی  بــرداشتم وپر از آب کردم. کنار تخت او رفتم بازم چند بار صـــــدا زدم محمد، محمد.دیدم جوابی نیامد،اینبار فوراً پتــــو را کنار زدم.وآب را به روی آن ریختم.اتاق نیمه تاریک بود.دیــــدم بلند شد نشست بدون اینکه سروصدا بکنه گفت: لااله الاالله، بــچه مگه من هم سن وسال تـــوام که این وقت صبح داری اینچنین بامن شوخی می کنی.ازصـــــدای او متوجه شدم آب را به روی حاج جواد ریختم. 
چـــــراغ اتاق راروشن کردم،گفتم حاج آقا: مگه محمد تقی پور روی این تخت نبود؟ اوهم گفت:نه من که آمدم دیـــدم تخت خالیه ،همینجا خوابیدم.حاجی یک  اورکت می پوشید که قبل ازخـــواب آنرا روی میخــــی که بالای سرش بود آویزان کرده بود،با خیس شدن لباسهایش، آنهارا بیــرون آورد وهمان اورکت را پوشید.هواخیلی سرد بود بـخاری را بیشتر کردم تا حاجی گرم بشه با روشــن شـــدن چـــراغ و حرف زدن من و حاجی،بچه های دیگــــــــــرهم ازخواب بیدار شدند. گفتند چی خبـــــره؟ حاج جواد گفت: هیچی نزدیک اذان صبحه من دارم میرم مسجد برای اذان گفتن،کاظم هم همینطور،شماهم که فعلاً کمی دیگه بخوابید.حاجی این را گفت: وبرای آماده شدن برای اذان ونماز خـــداحافظی کرد ورفت.