تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - خاطراتی از اعلان کردن با بلندگو بخش(1)

 خاطراتی از اعلان کردن با بلندگو (بخش1)

هنوز هم رسم هست وقتی کسی از دنیا میره برای تشیع جنازه ها و ترحیم و... ویا بعضی مراسمات  روی ماشین بلندگو

می بندند و اعلام میکنند تامردم مطلع بشوند و در آن مراسم شرکت کنند من هم قبلا چند سالی را که توانایی اعلام کردن داشتم چنین فعالیتی را قبول میکردم و آن مراسمها را اعلام میکردم. یکروز برای مجلس ترحیم یکی از مرحومین در روستاها اعلام کردیم وقتی به جوادیه بر می گشتیم حدودا برابر حسین آباد از دور یک موتوری را دیدیم که داره بطرف جوادیه میره. محمد که راننده ماشین بود گفت کاظم بلندگو رو روشن کن و سر به سرش بزار. چون از من بزرگتر بود گفتم باشه. فوری بلندگورا روشن کردم و وقتی به پشت سر آن رسیدیم پشت بلندگو گفتم موتوری بزن کنار. آن پیرمردهم موتر را آهسته کرد و ایستاد ولی ما رفتیم. وقتی به جوادیه رسیدیم تا بلندگو را از روی ماشین باز کردیم و من به منزل رفتم دیدم یکی از عموهام در منزل کنار پدرم نشسته از نگاهش متوجه شدم از من گله ای داره. جریان را پرسیدم . گفتم چی شده؟ عمو... گفت از شما توقع نداشتم سربه سر من بگذاری، کمی دیگر توضیح داد متوجه شدم همان موتوری که فرمان ایست بهش داده بودیم همین عموی عزیز ما بوده. حالا بعد از این که عمو از منزل رفت ، بین من و پدرم چی گذشت بمونه.

خاطره دوم از اعلام کردن

در یکی از روزها برای اعلام کردن مرحوم جمالیان به روستاها رفته بودیم که برمی گشتیم ، آقای عظیمی راننده بود و خیلی تند میرفت که ناگهان کاپوت ماشین باز شد و بالا آمد و کاملا جلوی دید راننده گرفته شد. حتی بوق بلندگو را که رو کاپوت بسته بودیم بین شیشه و کاپوت له شد. به هر حال آقای عظیمی سرعتی حدود 100 کیلومتری داشت و با باز شدن کاپوت اصلا قادر به دیدن جلوی ماشین نبود و همان زمان 2تا کامیون به طرفمان می آمدند.عظیمی خودش را از پنجره ماشین بیرون برد و با اینکه یک دستش به فرمان بود به سختی ماشین را نگه داشت. آنروز خیلی شانس آوردیم که تصادف نکردیم و یا ماشین واژگون نشد. و خیلی هم ترسیدیم.