تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - تک بیتی های زیبا

آن‌چنان زی که بمیری، برهی
نه چنان زی که بمیری، برهند...

 


صبور باش که اعجاز صبر، هم یعقوب
به وصل یار رسانید هم زلیخا را...
...
 

 


فریاد ز دستِ فلکِ شعبده باز
آزاده به ذلـت و گدازاده به ناز

نرگس، ز برهنگی سرافکنده به زیر
صد پیرهن ِحریر، پوشیده پیاز
 

 
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری


 

 

ما قـُــوّت پرواز نــداریم، وگــــرنه

عمری‌ست که صیاد شکسته ست قفس را




مَبَر از پینه‌ی پیشانی من
گمان بر رتبه‌ی عرفانی من

ز خاطر بردن ذکر سجود است
دلیل سجده‌ی طولانی من


تــو کــه یـک روز پـراکـنـده نـبـوده سـت دلـت

صورت حال پراکنده دلان، کـی دانـی




دور شو از برم ای زاهد و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تـزویر کنم


پروانه صفت دور جهان گردیدم

نا مردم اگر مرد در عالم دیدم



تبــر بـه دوش به دنبـال خویـش می گـردم

کـه بشکنـم مگـر ایـن "لات" بـی سر و پـا را  



 
نیرزد آینه بودن به آن همه تشویش

كه هر كه جلوه فروشد، تو رنگ گردانی


 

هر که پا کج می‌گذارد، ما دل خود می‌خوریم

شیشهٔ ناموس عالم در بغل داریم ما...


 

دل را قرار بخشد تکرار خاطر دوست

ورنه عبث مروری است تکرار زندگانی



 

اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی

فلک آن پند را روزی، به تلخی ات بیاموزد

 

  

ای کاروانِ عمر که بیهوده می روی

بس کن که خاطرم ز صدای جرس گرفت

 

 

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت "عرفی"

مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند...

 

تک بیتی ناب از حافظ:

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنیم


 

گویی از تقدیر تلخم باخبر بودم ز پیش

مادرم میگفت من مشکل به دنیا آمدم



خواهی که شوی خازن اسرار امانت

جبریل صفت در همه احوال، امین باش





 

در کار خود، من و تو ز او بی وفاتریم

با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو


 

با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ

تا خون خــــلق هست ننوشد شراب را


دو بیتی فلسفی:

دوست دارم كه دوست، عیب مرا
همچـو آئینــه روبــــــــــرو گـوید

نه كه چون شانه با هزار زبان
پشت ســر رفته، مـو به مو گوید


 

رشته گر باریک باشد در محبت، باک نیست

جهد کن تا از کشاکش، نگسلانی رشته را


 

نگاه به کار مفیدم، کَس نمی کند

هزار دیده منتظر یک اشتباه من است


 

فغان که کوهکن ساده دل نمی داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت



اگـــر چـه نیت خوبیـست زیستـن، امــا

خوشا که دست، به تصمیم دیگری بزنیم


 

ترا که تاب بلا نیست، گرد عشـق مگـرد

به دجله پا ننهد، هر که او شناور نیست


 

کوتاه گشت از همه جا رشته امید

از بسکه روزگار، گره زد به کار من


تک بیتی فلسفی از صائب تبریزی:

جواب را نتوان فكر كرد روز سؤال
چو هست فرصتى، آماده كن جواب اینجا

در آفتاب قیامت چه كار خواهى كرد
اگر به سایه گریزى ز آفتاب اینجا