تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - یک خاطره از دوران جنگ از تبلیغات گردان

یک خاطره از دوران جنگ از تبلیغات گردان

 

عکس بالا تزیینی است

قبلا در بعضی نشریات و یا مراسمات کوچک(مدارس) و... خاطراتی را از زمان جنگ و مدت کوتاهی که بنده حضور داشتم تعریف کرده ام و فکر میکنم این خاطره راهم گفته باشم ولی بازم در اینجا درج میکنم. البته من در اواخر جنگ (سال67)به جبهه اعزام شدم ولی متاسفانه چون سن کمی داشتم و از طرفی هم برادر شهید و یکی از برادرانم(غلامرضا) آنزمان مفقود بود و عباس هم مجروح بود به من اجازه نمیدادند توی عملیاتها شرکت کنم و فقط در واحد تبلیغات گردان و در کنار حجت الاسلام حاج شیخ حسین ابراهیمی و حاج شیخ محمود علیزاده خدمت میکردم .یادم هست غذای واحد تبلیغات را خودم میگرفتم. نماز جماعت  که تمام شد من به چادر تبلیغات برگشتم و غذای خودم و حاج آقا ابراهیمی و علیزاده را گرفتم. سفره را پهن کردم هرچه صبر کردم حاج آقا علیزاده و ابراهیمی نیامدند. بین چادرها گشتم دیدم ایشان بعداز نماز مستقیم به چادر فرماندهی رفته و همانجا مشغول صرف ناهار بودند،من فورا به تبلیغات بازگشتم و بلندگورا روشن کردم و چند مرتبه صدا زدم " حاج آقا علیزاده و ابراهیمی هرچه سریعتر ،تبلیغات،ملاقات" پنج مرتبه این جمله را تکرار کردم که همان لحظه از پنجره چادر مشاهده کردم که این دو نفر دوان دوان به طرف تبلیغات در حرکت هستندو وقتی رسیدند کسی را برای ملاقات نیافتند حاج شیخ محمود گفت: کی باما ملاقات داره، کجاست. گفتم بنشینید سهمیه غذاتونو بخورید و بعدش به چادر فرماندهی برگردید چون سهمیه غذاتون رو گرفتم،باهاشون چکار کنم؟ حاج شیخ محمود گفت ماخیال کردیم کسی از رفسنجان به ملاقات آمده لااقل میگذاشتی آنجا غذامون تموم بشه بعد صدامون میکردی. حالا عیب نداره شب گرم میکنیم و می خوریم.....تمام

 

منتظر خاطره بعدی بنده در همین وبلاگ باشید.

خدانگهدار.