تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - 3 حادثه برق گرفتگی برای من
3 حادثه برق گرفتگی برای من که خدا مرا از مرگ نجات داد
چون هرسال در ماه مبارک رمضان سحر خوانی و اذان میگذاشتم و چون منزل ما در بالای جوادیه و دور از مسجد قرار داشت ،در سال 76 دو سه روز قبل از ماه مبارک رمضان تصمیم گرفتم از منزل شخصی خودم تا چهاراه(منزل سابق مرادی) سیم کشی و بلند گو را روی تیربرق نصب کنم. و از منزل در موقع سحر و اذان بلندگو را روشن و سحر خوانی یا اذان بگذارم. به همین خاطر دستگاه را درمنزل نصب و سیم کشی که فاصله ای حدود 300متر بود را انجام دادم و بلندگوها را برداشتم به بالای تیر برق(فشارقوی) یعنی کنار ترانس برق رفتم. نه کمربند داشتم و نه خودم را جایی بسته بودم. در حین بستن بلندگو ها ناگهان دچار برق گرفتگی شدید شدم به طوریکه دوتا دستهای من تا بالاتر از مچ به شدت سوخته بود. بیهوش شده بودم. وقتی به هوش آمدم خودم را بالای تیر برق دیدم که ناخودآگاه پای چپ من به بستهای اطرف ترانس رفته بود و همین مانع افتادن من از بالای تیر برق شده بود. به هر حال وقتی به هوش آمدم دیدم پایین و اطراف تیر برق جمعیت زیادی جمع شده اند که کوشش داشتند من را نجات دهند. منهم که فقط پای چپم گیر بود و تمام بدنم روی آن افتاده بود و هر دودست من کاملا بی حس و سوخته شده بود و اصلا قادر به تکان دادن دستها نبودم  کمی خودم را راست کردم  کوچکترین حرکت دیگری می توانست پای چپم آزاد و به زمین سقوط کنم. شکر خدا با رخ دادن این حادثه برق فشارقوی کاملا قطع شد. علی محمدی(رحمان) و مرحوم حاج حسین محمدحسنی(روحش شاد) را دیدم که نردبان گذاشتند و به بالای تیر برق آمدند و بنده به پایین انتقال دادند. در اینجا بیشتر به این شعر اعتقاد پیدا کردم. گر نگهدارنده من آنست که من میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.            
نتیجه تصویری برای عکس در مورد برق گرفتگی
اما یکبار دیگر هم دچار برق گرفتگی شده بودم. حدود سال 68 برای مناسبتها لامپ کشی میکردم  و بازهم در بالای یکی از تیرهای چوبی که چهارطرف گلزار شهدا بود در حال کار کردن بودم  که یک شاخه از سیم را لخت کردم و حواسم نبود که برق وصل هست. همینکه شاخه دوم را لخت کردم دچار برق گرفتگی شدم. الحمدلله در این حادثه آسیبی ندیدم و حتی کمربندهم نداشتم . همینجور که برق مرا میلرزاند ناگهان سیم برق آتش گرفت و برق مرا رها کرد. مشابه همین برق گرفتگی در سال 66 زمانی که مرحوم پدرم موذن مسجد اباعبدلله جوادیه بود برام رخ داد. همیشه وقتیکه بلندگوی مسجد خراب میشد پدرم به من میگفت و منهم آنرا درست میکردم. در یکی از روزها که روی بام آن مسجد بودم، داشتم سیمکشی بلندگو را چک میکردم. قبلا از یک سیم برق (سیمهای نازک زنگ) برای چراغهای چشمک زن و اتوماتیک به پشت بام آورده بودم. با قطع شدن سیم بلندگو قصد داشتم آن سیم را جایگزین کنم و نمی دانستم که برق آن هنوز قطع نشده. سیمها را از اتوماتیک لامپها باز کردم و همینکه آمدم سیم را به طرف بلندگوی مسجد بکشم و سیمها در دستانم بود که دچار برق گرفتگی شدم. شکرخدا در این حادثه هم اتفاقی برام نیفتاد و در حالیکه برق مرا میلرزاند، ناگهان سیم آتش گرفت و من نجات یافتم. 
درپایان یک بار دیگر خدای منان را شاکرم که چندین بار مرا از مرگ نجات داد تا بتوانم بازم در راه او قدم بردارم. شکر.
( عکسهای بالا تزئینی است)
منتظر خاطرات تلخ و شیرین بعدی من در همین وبلاگ باشید......