تبلیغات
کاظــــــم رفــــــســــنــــجانــــــی - خاطره نوجوانی من

اولین خاطره از نوجوانی من ،درست کردن چراغ برای الاغ

 

عصرها که از مدرسه به خانه که برمیگشتیم، کیف و کتاب را در همان راهروی خانه رها میکردیم و میرفتیم دنبال بازی.

بازیهای ماهم به قول خودمان یا شمر بازی بود ،یا فوتبال و هفت سنگ و چون در زمان جنگ قرار داشتیم ،بیشتر تیر اندازی بود. که گلوله های ما از کلوخها تشکیل می شد.و اسلحه ما از یک تکه چوب .                                                                               اما از خاطرات این بازیها که بگذریم بعضی از بازیهای ما تعریف کردنش خالی از لطف نیست. مثلا درست کردن چراغ بر روی الاغ.

در همان بازیهای نوجوانی یادم هست که دوستانم که حدود12نفر بودند،یکروز پیشنهاد دادند  برای الاغ چراغ درست کنیم. آخه اونموقع هنوز برق منطقه ای نبود و شبها تاریک بود و ماشین و موتورهم خیلی کم بود.به هر حال درست کردن چراغ برای الاغ تصویب و بنده به عنوان نصب آن انتخاب شدم. نشستم فکر کردم دیدم خب برای تهیه لامپ و سیم و باطری باید فکری کاری بکنیم خودم که پولی نداشتم. حسن و یک حسن دیگر مسئول آوردن لامپ شدند(لامپهای راهنمای موتور). مهدی هم سیم تهیه کرد و حسین و محمد و علی هم باطری های گرد مخصوص چراغ قوه و رادیو را فراهم کردند. و منهم شروع به راه اندازی لامپها کردم.یک لامپ به پیشانی الاغ بستم و دوتا لامپ برای راهنما روی پاهای جلو و دوتاهم عقب. البته یک چراغ خطر هم برای عقب روی دم نصب کردیم ولی چون الاغه دمش رو تند تند تکان میداد قطع میشد که از وصل کردن چراغ خطر منصرف شدیم. به هرحال سیستم روشنایی الاغ تکمیل و برای حرکت در شب آماده شد. اما دوستان هنوز قانع نشدند گفتند حیفه حالاکه اینطور چراغ براش درست کردیم خب بیاین دنده هم براش درست کنیم. درست کردن دنده را محمود و علی ومحمد و محمدرضا به عهده گرفتند، آمدند با تکه های لاستیک موتور یک تکه چوب به عنوان دسته دنده روی پای جلوی الاغ بستند و چند تکه چوب دیگر به هم متصل کردند که وقتی دسته کشیده میشد یک تکه چوب به عقب الاغ میخورد و حرکت میکرد. تا غروب سیستم دنده هم آماده شد و چون سیستم روشنایی را من درست کرده بودم بهم اجازه دادند اول من رانندگی کنم. من به سیستم روشنایی که خودم بسته بودم اطمینان داشتم ولی به ترمز شک داشتم ولی من سوار شدم چراغهارا رو شن کردم و دسته دنده را یکبار زدم الاغ بیچاره حرکت کرد. خواستم الاغ تند تر حرکت کنه به ترتیب چندبار دیگه هم دسته دنده را زدم تا این که با حرکت تند الاغ همه چیز بهم ریخت و آن دسته به عقب الاغ خورد و از شانس من، همانجا گیر کرد و دسته هایی که به پاهای جلو نصب بود از هم پاشید . دیگه نگه داشتن و ترمز کردن الاغ کار آسانی نبود و هر لحظه حرکت آن تندتر میشد. نه افساری بود که بکشم و نه جرات میکردم پایین بپرم تا آن الاغ از درب خانه قدیمی که بهش خانه میرزا اسد.... میگفتند خواست داخل بشه سینه و سرم به سر درب آن برخورد کرد و از عقب الاغ پایین افتادم. 

به هرحال این یکی از خاطرات نوجوانی و جوانی بنده بود که در اینجا نوشتم امیدوارم خوشتان آمده باشه و لبخندی هم بر لبهای شما دوستانم نشسته باشد. قرار نیست همه از خاطرات جبهه بنویسیم من ترجیح میدم با جمع آوری خاطرات خودم و همشهریان،مقدار کمی در شادی شما شریک باشم.گرچه بعضی ها تعریف کردن خاطرات قدیمی را چیز خوبی نمی دانند ولی دوست دارم نسل جدید با نوجوانی و جوانی منهم آشنا شوند.


امیدوارم همیشه شاد باشید (التماس دعا)

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

تاخاطره بعدی خدا نگهدار...